25th، می 2021
نويسنده: user1daftar

www.MajdeDez.com

زمان انتشار: 25th, می 2021 ساعت 12:00 ق.ظ | کد خبر: 87706

چهارم خرداد روز مقاومت و پایداری، روز دزفول

(دزفول را فراموش نکنید)! این جمله‌ای بود که در پایگاه های هوایی عراق، برای خلبان ها درشت نوشته بودند.

دزفول دروازه خوزستان بود و خوزستان دروازه ایران. این را هم دزفولی ها خوب می دانستند و هم بعثی ها. از همان روزهای اول، مردم دزفول فهمیده بودند که باید بمانند، مقاومت کنند، مجروح شوند و شهید بدهند، تا شهرهای دیگر بمانند. انها یاد گرفته بودند که چطور با یک موشک که از ناکجا اباد بر سرشان فرود می اید، کنار بیایند. مثل ان مادر پیری که دو تا از پسرهایش شهید شده بودند، آمده بود کوچه را آب و جارو می کرد. می گفت که دلم می خواهد وقتی بسیجی ها امدند اینجا، ببینند که ما هنوز هستیم و پشتشان را خالی نکرده ایم. یا مثلا ان روز که انتخابات ریاست جمهوری بود. شب قبلش پنج تا خمپاره زدند به شهر، فردا مردم شهدایشان را بردند سردخانه، بعد رفتند به کاندیدایشان رای دادند، بعد شهدایشان را بردند به سمت گلزار شهدا تا بگویند نبض حیات، نبض اسلام و انقلاب هنوز در دزفول می زند.

اولویت ها برای مردم معلوم بود. راه پیمایی روز قدسشان را زیر موشک باران انجام می دادند. در سختی ها هم اصلا اهل کوتاه امدن نبودند. برای مقابله با عراقی ها، اسلحه کم داشتند. مردانه یک نارنجک می انداختند وسط ورق بازی چند تا عراقی و با خشاب پر برمی گشتند بین بقیه. شعار و تکبیر هم که چاشنی غم و شادی شان شده بود. مومن بودند، وگرنه در ان کشاکش بلا، هر کس بود از شهر می رفت و دنبال یک سرپناه امن. می گشت تا موشکی زندگی او را بر هم نزند. ان روز عراقی ها فکر می کردند به راحتی می توانند از این دروازه بیایند و ایران را مال خودشان بکنند. نمی دانستند که در اینده نزدیک، دزفول نمادی از مقاومت مردم ایران می شود. و افتخاری برای هر کس که از ولایت دم می زند طوری که ان جوان دزفولی به خنده بگوید: (خمپاره که زدند ناشکری کردیم، شد گلوله توپ. قدر توپ را ندانستیم، شد موشک سه متری، از سه متری هم به شش متر و از ان هم به نه متری و دوازده متری. برویم خدا را شکر کنیم تا پانزده و بیست متری نرسیده!) و راست می گفت؛ دزفول انواع بمباران ها را تجربه کرده بود. و گاهی مردم به شوخی می گفتند این بعثی ها عجب خری هستند موشک های دوازده متری را می زنند کوچه سه متری.

موشک به خانه های انتهای یک کوچه اصابت کرده بود. کوچه باریک بود و بولدوزر نمی توانست برود زیر اوار مانده ها را نجات بدهد. پیرمردی فریاد زد: (خب خانه های ما را خراب کنید تا کوچه باز بشود)

دزفول برای خودش شده بود خط مقدم جبهه. اصلا جبهه شهری، خطرناک تر بود. نه دشمن را می دیدی و نه می توانستی او را نشانه بگیری. فقط می توانستی شهرت را ول کنی و بروی یا بمانی و صبر کنی! و مردم دزفول ماندند و حماسه افریدند. در شهر ماندند و حکایت این ماندن و استوار ماندن، در این چند خط نگنجید. در هیچ کتابی هم نمی گنجد، فقط وقتی به دروازه شهر رسیدی به چشم دیگری به این مردم بنگر و وقتی از ان خارج شدی یقین بدان اگر روزی از روزها عده ای خواستند دروازه ایران را بگشایند به برکت اهل بیت علیهم السلام از این دژ نخواهند گذشت.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه