۱۷م، آبان ۱۳۹۸
نويسنده: user1daftar

www.MajdeDez.com

زندگی‌نامه شهید محمد افخم

شهید می‌گفت شهادت ساده اسـت و نتیجه‌اش بزرگ و زیبا.

زمان انتشار: ۱۷م, آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۰۰ ق.ظ | کد خبر: 79478

زندگی‌نامه شهید محمد افخم

شهید محمد افخم قبل از انقلاب، فعالانه در جلسه قرائت قرآن مسجد صاحب الزمان (عجل اللّه تعالی فرجه الشریف) شرکت داشت و در کنار قرآن شکوفایی و بالیدن آغاز کرد، پخش اعلامیه، فروش کتب دینی و دادن کتاب به دیگران از کارهای عادی برادر شهید بود. او همواره از امر به معروف و نهی از منکر بعنوان یک مسئولیتی سنگین یاد می‌کرد و به همین دلیل می‌کوشید چهره جنایتکاران و غارتگران رژیم شاهنشاهی را معرفی و رسوا سازد. در تظاهرات شرکت فعالانه می‌کرد و می‌کوشید تا عامل دیگران نیز باشد.

شهید محمد در برخورد با مشکلات و دشواریها استقامتی عجیب داشت. کمتر سخن می‌گفت و بیشتر عمل می‌کرد. در انتخاب دوستانش بسیار محتاط و دور اندیش بود. همواره لبخندی لذت بخش بر لبهایش بود. رفتاری صمیمانه و صادقانه داشت، تا ضرورتی پیش نمی‌آمد سخن نمی‌گفت. همیشه خود را مسئول و نگران جامعه می‌دانست. هرگز آنچه را که انجام می‌داد مطرح نمی‌کرد. از ریا، تظاهر و خود بزرگ بینی بشدت گریزان بود. پنهان و ناشناخته فعالیت می‌کرد.

در محیط مدرسه و کلاس همواره به هدف می‌اندیشید و می‌کوشید تا روزنه‌ای برای نفوذ در اندیشه‌ها بیابد. در نوشتن دیوارها، نصب پوستر و تشویق نیروها برای فعالیت، فعالانه شرکت داشت.

مسئولیتی که به او محول می‌شد با سعی و کوشش انجام مـی‌داد. گـاه دور افـتاده ترین مساجد شهر را برای فعالیت انتخاب می‌کرد از کار آنها گزارش تهیه می‌کرد. و نقطه‌های ضعف و قدرت را بررسی و به تحلیل آنها می‌پرداخت و تمام هدفش این بود راهی برای بیشتر کار کردن و تحول در جلسات بیابد.

بر حسب رهنمود قرآن (( اشـدّاء عـلی الـکفار و رحـماء بـینهم )) بود. قلبش از خشم و نـفرت نسـبت به گروهـکها لـبریز بود. آنها را بازیچه استعمار و عصای دست آمریکا می‌دانست. بارها می‌گفت: کاش می‌شد تمام سینه‌هایشان را یک روز به رگبار می‌بستم .

وقتی خبر بمب گذاریها را میشنید خشمگین و ناراحت میگفت: حالا بر امام چه میگذرد؟ جنگ تحمیلی عراق را توطئه آمریکا برای شکست انقلاب می‌دانست و می‌گفت من مطمئنم که اینها شکست می‌خورند. اینها به قول قرآن تار عنکبوت هستند و خدا خودش وعده داده که حق پیروز شود.

محمد معتقد بود که بهترین راه دراین شرایط برای خدمت کردن شـرکت در بسیـج است.  می‌گفت: در بسیج احساس آرامش می‌کنم. همه دوستان، همفکران، همراهان و عاشقان انقلاب در آنجایند. ترجیح می‌دهم شبها بسیج باشم تا در خانه.

مجموعاَ شش بار به جبهه اعزام شد و هر دفعه نسبت به دفعه گذشته شور و شوق بیشتری داشت، وقتی تصمیم داشت  به جبهه اعزام شود شادی و شوری عجیب داشت. همواره میگفت شهادت ساده اسـت و نتیجهاش چه بزرگ و زیبا، جسمی میدهیم و بهشتی میستانیم.

آخرین بار که به جبهه اعزام شد، گویی میل پرواز داشت. احساس مـی‌کردی مـیله‌هـای قـفس را شـکسته و به سینه آسمان پرمی‌کشد، وقت اعزام به جبهه خانواده را دلداری می‌داد. زمینه را آماده می‌کرد و به دلیل آمادگی روحی خانواده و به خصوص زمینه مذهبی خانواده مخالفت انجام نمی‌گرفت.

فکر کردن، یکی از کارهای برادر شهـیدمان بود. به مـطالعه و انتقال مطالعه علاقه مند بود. در تنهایی به آهنگ روح بخش قرآن گوش می‌داد و اشک می‌ریخت. کنجکاو بود به گونه‌ای که حتی شعارهای نوشته بر دیوارها را در دفترچه کوچکی که همیشه همراه داشت یادداشت می‌کرد.

ششمین باری که به جبهه بستان اعزام شد در صبحدم خونین روز سیزدهم آذر، هنگام ضد حمله مزدوران بعث در سر پل سابله هنگام شلیک گلوله آر پی جی ۷ به شهادت می‌رسد.

او قبل از شهادت یک تانک عراقی را منهدم ساخته و در حال شلیک به سمت دومین تانک مهاجم است که به نقل از زبان یکی از همراهانش مورد هدف گلوله قرار می‌گیرد و در بستری سرخ از خون، معراج آغاز می‌کند.

شهید در آخرین لحظات زندگی این جهانی،  یاران و همرزمانش را مخاطب قرار می‌دهد و وصیت می‌کند:

برادران جلو بروید – جلو بروید – جلو …

شهید گذشته از اینکه نماز و تکلیفهای واجب را انجام می‌داد در پنهانی به خواندن قرآن فوق العاده رغبت نشان می‌داد. در جلسات دعای کمیل شرکت می‌کرد و دیگران را نیز برای شرکت کردن تشویق می‌کرد.

او معلم خانواده اش نیز بود. در فرصتهای مناسب به ارشاد، موعظه ونصیحت خانواده می‌پرداخت و احترام خاصی برای افراد خانواده  قائل بود. همواره به خانواده تأکید می‌کرد، مسائل رساله را بخوانید، بدانید و عمل کنید.

خاطره : شهید یک بار وقتی به همراه تعدادی از دوستان به کوهنوردی می‌روند و بعد از مدتی‌ راهپیمایی و کوهنوردی برای اجرای برنامه‌ای جمع می‌شوند با شروع قرآن که آیاتی در مورد قیامت و سرنوشت انسانها و جهان بود، اشک می‌ریزد و به کناری می‌رود و در اندیشه فرو می‌رود.

او همواره در دفتر خاطراتش می‌نوشت اگر می‌خواهی به خدای خود بپیوندید باید دست از هواهای نفسانی بکشید. با خط درشت همواره در دفترش می‌نوشت:

قـلب مـرا سـوراخ سـوراخ کـنید ولی قـلـب امـام را به درد نـیاورید.

خواهر شهید ، برادرش را در خواب می‌بیند. گویی شهید به خانه برگشته. وارد اتاقش شده است. در اتاق تابلویی برای نصب بر مزار خود شهید آماده است. شهید محمد به خواهرش می‌گوید که: تابلوی مرا بیاور تا با کمک هم آن را توسط لوله‌ای بر بالای مزار نصب کنیم. در حالیکه خواهر شهید مشغول کمک کردن برای نصب تابلو می‌باشد، از بـرادر شهـیدش سـؤالاتی می‌پرسد؛ اما شهید به بسیاری از سؤالات پاسخ نمی‌گوید.

شهید به خواهرش می‌گوید که اجازه جواب دادن به آنها را ندارد. اما به اصرار خواهرش به سه تا از سؤالات پاسخ می‌دهد و در حالی که به ساعتش نگاه می‌کند، تمام شدن وقت را نشان می‌دهد و می‌گوید: وقتم تمام شده و باید برگردم. سه سؤالی که خواهر شهید مطرح می‌کند چنین اند :

محمد آیا آنجایی که تو هستی خوب است؟

شهید پاسخ می‌دهد: آری

آیا می‌توانم بـار رسـالت تـو را بر دوش بکشم؟

شهید مثل همیشه سه بار لبخند می‌زند و می‌گوید آری حتماَ می‌توانی.

آیا موقعی که تو را در قبر نهادند و بر سر و رویت خاک ریختند چیزی احساس کردی؟

شهید باز با لبخند جواب می‌دهد: نه اصلا چیزی را احساس نکردم.

سلام بر روان پاکش، بر آرمانش، بر راهش و بر رهروانش باد.

شهید محمد افخم

نام پدر : محمدعلی     محل شهادت: جبهه بستان    تاریخ شهادت : ۱۳/۹/۱۳۶۰

تاریخ تولد : ۱۳۴۴     نام عملیات : طریق القدس    رمز عملیات : یاحسین    نوع عضویت : بسیجی

منبع: مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول