۲۱م، شهریور ۱۳۹۸
نويسنده: user1daftar

www.MajdeDez.com

زمان انتشار: ۲۱م, شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ | کد خبر: 78704

ورود بازماندگان کاروان کربلا به کوفه

یکی از مؤثرترین و کارسازترین ورودهای تاریخی اهل بیت علیهم السلام ورود بازماندگان کاروان کربلا به شهر کوفه و شام است.

در این ورود که تداوم نهضت حسینی است، بازماندگان کاروان کربلا پیام عاشورا را زنده کرده و نقشه های دشمنان را نقش بر آب نمودند.

یک بُعد این ورود جانسوز بعد عظمت و بزرگی است که نمی توان از کنار آن گذشت.

کاروان بازماندگان شهیدان کربلا در حالی وارد کوفه و شام شدند که چیزی جز زیبایی و عظمت را به نمایش نگذاشتند.

زینب کبری علیها السلام با خطبه علوی خود غوغایی به پا کرد و امام سجاد علیه السلام ضمن بیان عظمت اهل بیت علیهم السلام قاتلان کربلا را رسوا نمود.

اما بعد دیگر این ورود، بُعد مظلومیت آن است، مظلومیتی که ریشه در بی ثباتی و بی وفایی مسلمانان داشته و کسی جز مردم سست عنصر پلید بی وفای به ظاهر مسلمان در بروز آن نقشی نداشتند.

و اما ورود به کوفه

کوفیان همان کسانی هستند که امام را دعوت کرده بودند، اینان دولت عدالت محور و سراسر معنویت امیرمؤمنان علیه السلام را درک کرده بودند، آقایی و بزرگ منشی حضرت را به وضوح دیده بودند و علی را خوب می شناختند.

گرچه از ظلمها و ستمهای دژخیم زمان و یزیدیان به ستوه آمده بودند، و دوست داشتند دستی از غیب آنان را نجات دهد؛ اما در بی وفایی و پیمان شکنی گوی سبقت را از همگان ربوده بودند.

هر روز به شکی در می آمدند و علی را مظلومانه به غربت می کشیدند. ناله های حضرت در کوفه نشانگر این بی وفایی و پیمان شکنی بود.

نمی دانم این مردم سست عنصر پیمان شکن با کدام رو تن به دعوت سرور و سالار شهیدان زدند.

اما حسین علیه السلام که اینان را خوب می شناخت و بی وفایی آنان را به پدر و برادر خود دیده بود، برای اتمام حجت و روشن شدن همه حقایق و پرده برداری از چهره خبیث کوفیان دعوتشان را اجابت نمود.

روشن است که اگر حضرت به دعوت کوفیان جواب مثبت نمی داد و این حرکت بزرگ را شروع نمی کرد، امروز حقانیتش ثابت نمی شد و همان کسانی که در صفین شمشیر بر گردن علی گرفته و او را به حکمیت کشاندند و پس از ماجرای حکمیت حکم به کفر او دادند، امروز حسین را محکوم می کردند.

حضرت، سرانجامِ این سفر بزرگ سرنوشت ساز را می دانست، و یقین به شهادت خود و یاران داشت، اما در عین حال چنان وظیفه سنگین بود که باید خود را در خون خویش غوطه ور کرده و درخت نورس اسلام را آب یاری نماید.

به هر روی، پس از شهادت حضرت و یاران عاشورایی آن امام همام، کاروان بازماندگان عاشورا به دستور سرمداران لشکر کفر به طرف کوفه حرکت کرد.

ورودی جانسوز و جانکاه، ورودی مصیبت بار و غمناک.

همان کوفیانی که خروار خروار نامه نوشتند و حضرتش را دعوت کردند امروز اهل بیتش را به اسارت گرفتند، تو گویی مسلمان نیستند و اعتقادی به توحید و نبوت و معاد ندارند.

یک گزارش جانسوز

مردی می گوید: در بازار کوفه نشسته بودم و از شهادت حسین علیه السلام خبر نداشتم، ولی مردم را در حیرت و دهشتی بزرگ می دیدم و علت آنرا نمی دانستم، ناگهان صدای تکبیر به گوشم رسید، برخاستم ببینم چه خبر است، ناگهان سرهایی را بالای نیزه مشاهده کردم و زنان و دختران کوچکی را بر شترهای عریان دیدم که سرهایشان از خجالت و شرم پایین بود.

جوانی را دیدم که سوار بر شتر بود و به زنجیر کشیده شده بود و سرش برهنه و از پاهای او خون جاری بود و در میان کسانی که آن سرها را حرکت می دادند، مردی را دیدم که بر نیزه اش سری نورانی تر از سرهای دیگر بود و آثار کشته شدن در او دیده نمی شد

مصیبت اهل بیت پیامبر در شهر کوفه و حضورشان در مجلس عبیدالله بن زیاد که لعنت خدا بر او باد بیش آن است که بتوان به تصویر کشید.

اما ورود به شام

پس از آنکه عبیدالله رذالت و پستی خود را در قالب هتک حرمت خاندان پیامبر به نمایش گذاشت و کرد آنچه کرد، کاروان را به طرف شام حرکت داد.

ورود اهل بیت به شهر شام نیز بسیار جانسوز بود، به قدری این ورود غم انگیز بود که امام سجاد علیه السلام می فرماید: ای کاش مادرم مرا نمی زایید و این چنین مصیبتی رانمی دیدم. حضرت در پاسخ سؤالی که پرسیدند: در ماجرای عاشورا کجا بیشتر از هر جا بر شما سخت گذشت؟ سه مرتبه فرمود: الشام، الشام، الشام

شاهد ماجرا

سهل بن سعد ساعدی می گوید: بسوی بیت المقدس حرکت می کردم که به دمشق رسیدم، شهری دیدم با رود خانه های پر آب و درختان انبوه که بر در و دیوارهایش پرده های دیبا آویخته بودند، و مردم شادی می کردند، زنانی را دیدم که دف و طبل می زدند!!!.

با خود گفتم: برای شامیان عیدی نیست که ما ندانیم! پس گروهی را دیدم که با یکدیگر سخن می گفتند، به آنان گفتم: برای مردم شام عیدی هست که ما از آن بی خبریم؟

گفتند: ای پیرمرد! گویا تو مردی اعرابی و بیابانگردی؟ گفتم: من سهل بن سعدم که رسول خدا را با چشمان خود دیده ام.

گفتند: ای سهل! تعجب نمی کنی؟ که چرا آسمان خون نمی بارد؟ و زمین ساکنانش را فرود نمی برد؟.

گفتم: مگر چه شده است؟ گفتند: این سر حسین فرزند محمد صلی الله علیه و آله است که از عراق به ارمغان آوردند.

گفتم: وا عجبا! سر حسین را آورده اند و مردم این چنین شادی می کنند؟.

آنان اشاره به دروازه ای که آن را باب ساعات می گفتند نمودند. در این هنگام دیدم پرچمهایی یکی پس از دیگری نمایان شد، ابتدا سری نورانی و زیبا را بر سر نیزه دیدم که احساس کردم می خندد و آن سر مبارک ابوالفضل العباس علیه السلام بود، سپس سواری را دیدم که نیزه ای در دست داشت و سر مبارک امام حسین علیه السلام بر آن قرار داشت.. ..

بر امام زین العابدین علیه السلام و اهل خاندان او سلام کردم و خود را معرفی نمودم، گفتند:

اگر بتوانی چیزی به این نیزه دار که سر امام را می برد بده تا پیشتر برود و در اینجا نایستد که ما از تماشاچیان در زحمتیم.

رفتم و یکصد درهم به آن نیزه دار دادم که شتاب کند و از بانوان دور شود.

سهل می گوید: سر مقدس امام حسین علیه السلام را در حالی که میان ظرفی نهاده بودند به مجلس یزید وارد کردند، من هم وارد شدم، یزید در حالی که تاجی مزین به دُرّ و یاقوت بر سر داشت بر تختی نشسته بود و گروه زیادی اطرافش را گرفته بودند.

دستهای مبارک امام سجاد علیه السلام بسته بود.

فاطمه دختر امام فریاد زد: ای یزید! آیا دختران رسول خدا باید اینگونه به اسارت گرفته شوند؟ اهل مجلس با شنیدن این جمله به گریه افتادند. یزید که وضعیت را اینگونه دید ناچار دستور داد دستهای مبارک امام چهارم را باز کنند.

یزید با چوب دستی به سر مبارک امام علیه السلام جسارت کرد و به دندانهای مبارک حضرت می زد.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه