۱۲م، بهمن ۱۳۹۷
نويسنده: user1daftar

www.MajdeDez.com

زندگی‌نامه شهید موسی ایسوند

هر کجا پاسداری هست شقایقهای سرخ هم وجود دارد؛ که فقط با خون آبیاری می‌شوند.

زمان انتشار: ۱۲م, بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۰۰ ق.ظ | کد خبر: 74638

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ 

زندگی‌نامه برادر شهید موسی ایسوند

به نام آنکه نامش بر مرکب دست نشسته و در وصفش مرکب قلم خشکیده و در فراقش بندگان رقار رقاب بر گردن نهاده و بلم عشق بر موج اشک سوار و از لابه لای امواج ره می‌سپارد بر دنیا خیره مانده و در عظمت حق غوض می‌کنند زندگی را دوست دارند؛ چون بر بندگی استوار است و بر هر دمش می‌دمند و بر دمیدنی شکرگذارند، به نام او که نامش بر سریر نطق نطّاقان نشیند و بر تارک گردباد عشق چون درفش کاویان به رقص درآید؛ این سطور را در باب عشق به حق نگاشتم.

با سلام و درود فراوان بر شهداء، خصوصاً شهدای کربلا و با درود بیکران بر یگانه منجی عالم بشریت صاحب الامر و الزمان مهدی آل محمد(ص) و نائب بر حقش امام خمینی(ره) و یاران با وفای امام امت و با درود بیکران بر رزمندگان اسلام.

کوله بار سخن را بر دوش قلم می‌نهم تا شاید بخت ما را یارا باشد و زندگینامه شهید موسی ایسوند را باز گوید. شهید مذکور در شهریور ۱۳۴۵ در روستای دولتی چغامیش چشم به جهان گشود که می‌بایست روزی با خونی که در رگهایش جریان داشت بصورت قطرات اشک از چشمانش به پای درخت آزادی بریزد و آن را باور کند؛ تا شاید از این راه بهتر باورش کنند.

در سن ۶ سالگی پای به دبستان نهاد او هم درس می‌خواند و هم در کشاورزی به پدرش کمک می‌کرد. دوران ابتدائی را به پایان رسانید و پای به راهنمائی نهاد اما به علت مشکلات زیاد نتوانست راهنمائی را ادامه دهد و ترک تحصیل کرد و در کشاورزی به پدرش کمک کرد؛ ولی به علت شاغل بودن پدر دولت زمین کشاورزیشان را در سال ۱۳۵۹ از وی گرفت.

پدر شهید به شهر مهاجرت کرد و در شهرک مدرس سکونت گرفت. شهید از این موقعیت استفاده کرد ودر بسیج شهرک ثبت نام کرد و به خاطر علاقه خاصی که به انقلاب داشت مایل بود که عضو سپاه باشد؛ اما به علت سن کم وی را نپذیرفتند. در خرداد سال ۱۳۶۵ توانست به خدمت سپاه درآید و سه ماه در پادگان مصطفی خمینی دزفول آموزش دید و سپس برای رانندگی تانک به شیراز رفت.

بعد از سه بار آموزش در شیراز از وی برای یک ماه مأموریتی به پادگان کرخه دزفول آمد تا تمرینات جنگی را هر چه بهتر فرابگیرد. بعد از تمرینات فشرده‌ای که در یک ماه دید او را به جبهه حق علیه باطل روانه کردند. مدتی گذشت و حملة کربلای ۴ شروع شد. شهید هم یکی از مدافعان این حمله بود.

در این حمله شهادت نصیبش نشد و برای استراحت به پشت جبهه فرستاده شد، شهید می‌گفت: اگر حمله دوم شروع بشود من شهید می‌شوم. مرا ببخشید و حلالم کنید. در مورخه ۱۸/۱۰/۶۵ مرخصی‌اش تمام شد و دوباره به مقصدش که همان شلمچه بود؛ باز گشت. بعد از چند روز، حمله کربلای۵ آغاز شد که باز هم یکی از مدافعان این جنگ بود.

همین پاسدار بود که در صبحگاه روز ۴/۱۱/۶۵ هنگامی که آفتاب داشت نور زرینش را به صحرای خونین شلمچه می‌افشاند، ناگاه موشکی از طرف بعثیون عراقی به تانک اصابت می‌کند و در آنجا به شهادت می‌رسد و به تنها آرزویش می‌رسد. چون می‌گفت هر کجا پاسداری هست شقایقهای سرخ هم وجود دارد؛ که فقط با خون آبیاری می‌شوند. پس بگذار خونم بریزد ای سمبل مقاومت و ایمان وای پیام آور شهیدان.

تو اسلحه بدوش فشنگهایت گردنبد ایمان است که بر گردن آویزان کرده‌ای‌ در قلب تو نور ایمان می‌درخشد و پیامت شهادت است ای فرزند امام، ای خصم ستمگران و ای حامی قرآن و ای پاسدار که خون تو شلمچه خونین آکنده از شقایق شد. ای با ندای الله اکبر به پیشواز شهادت شتافتی و شهادت را درآغوش کشیدی همه چشم امیدشان به توست.              موسی جان هرگز فراموشت  نخواهیم کرد.

منبع: مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول