۲۴م، آذر ۱۳۹۶
نويسنده: user1daftar

www.MajdeDez.com

زندگی نامه شهید محمدرضا آل عبدی

مهم ترین خصوصیت اخلاقی شهید تقوا و راز داریش چه در جبهه و چه در پشت جبهه بود.

زمان انتشار: ۲۴م, آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۰۰ ق.ظ | کد خبر: 68164

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه شهید محمد رضا آل عبدی

و حال شروع می کنم با نام خدا که اول و آخر هر چیزی است و با درود برمحمد (ص) خاتم پیامبرانش ، طرز رفتن به راه علو انسانی را از او به ما رساند و درود بر ائمه اطهارین علیهم السلام که آیین جدشان را برای ما به نمایش گذاشتند . (از سخنان شهید)

خاطراتی از زمان قبل از انقلاب : در سالهای قبل از ۵۷ وقتی که جوانی ۱۷-۱۶ ساله بود خواهرانش را که از خودش کوچکتر بودند به دور خود جمع می کرد و به آنها قرآن یاد می داد و در مورد ستمهای رژیم پهلوی با آنها صحبت می کرد در مسجد محل هم کلاس آموزش قرآن برای نوجوانان برگزار می کرد وی علاقه خاصی به قرآن داشت و همیشه آن را با تلاوت می خواند حتی چند سوره از جمله سوره اخلاص والعصر و کوثر را نیز تفسیر کرده بود .

در آغاز انقلاب اسلامی در تظاهرات ضد رژیم شرکت فعالانه داشت به طوری که در اوایل انقلاب توسط مزدوران رژیم تیری به پایش اصابت می کند ولی موضوع را به این عنوان که پایم بر اثر لغزیدن خراش برداشته از نظر همه پنهان می کند .

هر گاه می خواست هدیه ای به خواهرانش بدهد آن هدیه فقط کتاب بود آن هم کتابهای مذهبی در قالب داستانهای کودکانه و آموزنده … شهید هر گاه می خواست خواهرانش را نصیحت کند در قالب چند جمله آموزنده و امیدوار کننده سخنانش را بر روی کاغذ می آورد. از جمله در یکی از نوشته هایش به خواهرش می نویسد:امیدوارم همه بفهمند که بهترین چیز کتابی است ارزشمند که خوانده می شود وانسانی می سازد که واقعاً شایسته استفاده از این همه امکانات الهی و خدادادی  باشد و در نهایت شایسته ملاقات الله باشد این بالا ترین مقامی است که یک انسان می تواند داشته باشد، اگر انسان ها بفهمند .

و در جای دیگری می نویسد : (دختران باید خود را آماده کنند تا فردا فرزندان خوب تحویل جامعه دهند و این کار کوچکی نیست و شاید از وظیفه بزر گترین مقام مملکتی هم مهمتر باشد).

باز هم خاطره ای از خواهر شهید : درست ۱۰ روز قبل از شهادتش  یعنی ۵ آذر ماه ۶۱ مصادف با روز بسیج وقتی برای انجام کاری از جبهه به شهر بر می گردد خواهرش تا دم در به دنبالش میرود  و خیلی آهسته به او می گوید تو هیچوقت به ما نمی گویی در جبهه چه می کنی ، اگر حرفی در دلت هست و رویت نمی شود به مادرت بگوئی به من یا خواهران دیگرت بگو ، مطمئن باش ما حرف تو را جایی نمی بریم و راز نگهدار خوبی هستیم ، اما او با کمال متانت و آرامش در جواب می گوید : من حرفی برای گفتن ندارم ((من فقط یک پاسدار ساده هستم ))  ما هم چون ظاهر ساده و بی آلایش او را چه در موقع رفتن به جبهه وچه در برگشتن از جبهه با لباس وسر وروی خاک آلود می دیدیم با ورمان شد که او فقط یک پاسدار ساده است، اما خیلی زود پس از شهادتش فهمیدیم که دوستانش می گویند، او در جبهه سمتهای مختلفی از جمله بی سیم چی، مسئول شناسایی مناطق عملیاتی و بعد از عملیات رمضان مسئول واحد اطلاعات و عملیات تیپ ۱۵ امام حسن (ع) بوده است.

خطاب به خانواده در مورد مشکلات زندگی :همه این مشکلات به این علت است که ما گرفتار یک زندگی حیوانی هستیم از فقیران و بی چیزان گرفته تا غنی ها ، همه قربانی این زندگی حیوانی خواهیم شد، منتهی اگر بفهمیم که ما انسان ها چگونه حیوان شده ایم و چرا حیوان هستیم و راه انسان شدن را بلد باشیم و بدانیم که آدم بودن و انسان بودن چیست، موفق خواهیم شد .

سخنانی از زبان همرزمان شهید :

شهید هرگاه می خواست در جبهه کسی را متوجه اشتباهاتش کند، بجای بد اخلاقی، خیلی آرام و متواضع می گفت: «خدا خیرت دهد این کار را درست انجام بده» در واقع ورد زبانش این جمله بود: «خدا خیرت دهد».

در جبهه هیچگاه کارهایش را به دیگران واگذار نمی کرد، لباس و ظروف خود را خودش می شست، حتی گاهی اوقات وسایل زیردستان خود راهم می شست. حتی غذایش را خودش می پخت، اگر به او می گفتند برو استراحت کن ، می گفت: وقت ندارم، با این حال اگر از او می پرسیدی در جبهه چه می کنی در جوابت می گفت کار چندانی نمی کنم من فقط یک پاسدار ساده ام .

باز هم از زبان همرزمانش:

آنگونه نترس بود که گاه برای شناسایی تا عمق خاک دشمن می رفت و با موفقیت کامل بر می گشت. مهم ترین خصوصیت اخلاقی شهید تقوا و راز داریش چه در جبهه و چه در پشت جبهه بود.

نوشته ای  از شهید در مورد عملیات فتح المبین و فتح خرمشهر:

دلم می خواست همه ملت می توانستند این صحنه ها را در عمل ببینند و مزه شیرین و گوارای پشتیبانی مادی و معنویشان را بچشند.

لحظاتی این نیروی عظیم، رادار سایت ۵ را مثل دو نگین در بر گرفتند و دقایقی بعد زمین سایت ۵ زیر پای رزمندگان فاتح اسلام و سربازان مقتدر امام زمان(عج) می لرزید و آنها که زودتر خود را بر بالای ستون های بلند رادار رساندند افتخار آن را یافتند که اولین کسانی باشند که بر بلند ترین نقطه زمین خونین فتح المبین فریاد بلند تکبیر سر دهند.

خرمشهر نیز به همین صورت آزاد شد، بیش از ۲۰ روز نبرد سنگین و سرانجام جند الله در صبح یکی از روزها شهر را در میان گرفتند، آزادش کردند و بچه های خرمشهر را دیدیم در حالی که به شدت منقلب شده و اشک می ریختند، پیشانی بر خاک خونین شهر نهادند، خاکی که آغشته به خون برادران و خواهرانی است که دو سال پیش تا آخرین رمق جنگیدند و خونشان زمین شهر را مطهر ساخت و خاکی که آغشته به خون حسین فهمیده شهید است. «مگر نه این است که مستحب است هنگام سجده پیشانی بر تربت کربلا بگذاریم ؟»

نظر شهید در مورد عیدی دادن :« امید وارم  همه بفهمند که عیدی نه پولی است که ترقه می شود و صدا می شود و در فض از بین می رود و یا بادکنکی می شود و می ترکد و یا دوچرخه ای می شود و بعد از قدری سواری دادن آهن پاره ای می شود و یا لباسی است اضافی که برای مدتی زینت است و پس از جند ماهی بی مصرف می شودو….. . بلکه بهترین عیدی پولی است که کتابی و گفتاری می شود و ارزشمند که خوانده و شنیده می شود. انسانی می سازد که واقعاً شایسته استفاده از این همه امکانات الهی ، زمین ، آب، طبیعت و امکانات خدادادی باشد.و در نهایت شایسته ملاقات الله باشد.این بالا ترین مقامی است که انسان می تواند داشته باشد اگر انسانها بفهمنمد»

در یکی از نوشته هایش که ظاهراً به هنگام شنیدن خبر شهادت یکی از همرزمانش بوده این چنین آمده: چه انسان های پر ارزشی را از دست می دهیم ، اگر بخواهیم مقایسه کنیم و آنها را در کنار سایر آدم ها قرار دهیم آن وقت به عظمت و بزرگی مقام این    انسان های  خدایی پی می بریم. مثلاً مقایسه کنید جوانی را که در یک کشور فاسد اروپایی زندگی می کند با جوان ایرانی ، در اینجا جوان زاده می شود ، پرورده ی پدر و مادر خدا پرست ، در مسجد با دوستان پاک درس اخلاق می آموزد. راه انتخاب می کند، چه راهی؟ از کتاب خدا پیدا می کند . معلم روحانی درسش می دهد. آن رو حانی که پیش مردان پاک و کسانی که سال ها احادیث و روایات ائمه را می خوانند، اخلاق آنان را میدانند و می فهمند چون که در حوزه  زندگی می کنند و چه محیطی!! آنگاه یکی از آن محیط و پرورده ی آنجا بیرون می آید و نه یکی که آنجا خورشیدی می باشد که بر اطراف خود پرتو افشانی کند. گرمای ایمان به اطراف خود بخشد و جوانی که در زیر این گرمای نوازشگر و محیط پر نور زندگی می کند یک طرف او مسجد که صدای دلنواز قرآن به گوش می رسد و مدرسه هر گاه تعطیل می شود و خیابان ها را می بینی  پر از انسان ها و جوان ها ، پیرانشان را نگاه کن هر کدامشان را بنگری او را قبلاًدیده ای . در خیابان ، مقابل تانک ها ، مشت گره کرده با فریاد مرگ بر طاغوت و در مسجد نیز او را دیده ایم سر بر سجده، زاری به پیشگاه خدای مقتدر، ناله می کرد حقیقتاً که اینان نعمتند برای ما، و وای بر ما اگر قدرشان را ندانیم . و از وجودشان بهره نگیریم.

یک هفته قبل از شهادتش مادرش در خواب می بیند مردم به نزدش می آیند و می پرسند تو که می گفتی پسرم عروسی کرده پس عروست کو؟ و او در جواب می گوید وقتی پسرم او را آورد هم می بینیم . و همینطور هم شد که پسرش یک هفته بعد به شهادت می رسد و عروس شهادت را به نزد مادر می آورد . در یکی از یادداشتهایش به مادرش چنین گفته : غم مخور ، انشاء الله به زودی کربلا را آزاد می کنند و شما را به آنجا می برند مثل اینکه از اول می دانست که شهید می شود و تنها به سوی امام شهیدش پر می کشد .

و اینک شعر گونه ای از شهید :

گفتم : امامم را چگونه میبینیم ؟

کوه گفت : از من استوار تر است .

دریا گفت : از من خروشان تر است .

صحرا گفت : از من وسیعتر است .

آئینه گفت : از من صافتر و شفافتر است .

از کودک پرسیدم ، گفت : از مادرم مهربانتر است .

از خون پرسیدم ، گفت : چون من در قلبها جاریست .

از خورشید پرسیدم ، گفت : از من فروزانتر است .

از مستضعف پرسیدم ، گفت : یاور من است ، رهبر من است .

به دوست گفتم ، گفت : پیشوای من است .

به دشمن گفتم ، گفت : خیلی قوی است .

از اسلام پرسیدم ، گفت : به من حیات و زندگی دوباره داد .

از خود امام پرسیدم ، گفت : من فقط یک طلبه ام .

منبع: مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول