۵م، آذر ۱۳۹۶
نويسنده: user1daftar

www.MajdeDez.com

زندگی نامه شهید علیرضا روغنی کوچک دزفولی

آنچه خدا به ما دستور داده است باید اجرا کنیم و با کفار بجنگیم.

زمان انتشار: ۵م, آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۳۰ ب.ظ | کد خبر: 67898

 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه برادر شهید علیرضا روغنی کوچک دزفولی

بنام خدای شهیدان با سلام ودرود فراوان به حضور امام امت وخانواده های محترم شهیدان واسرای عزیز ومفقود الاثر های اسلام می خواهم شرح حال وزندگی نامه سه فرزند شهیدم را اینجانب حاج علی محمد روغن کوچک دزفولی به حضور سروران ارجمند معروض بدارم.

شرح وحال و زندگی  نامه شهید علیرضا روغنی

آیا شرح حال زندگی کدامیک از فرزندانم را بنویسم .محمد رضا را ؟یا حمید رضا را ؟ یا علیرضا را ؟ به نظر من اول شهید علیرضا دوم شهید محمد رضا وسوم حمید رضای مفقود الاثرم را باید شرح دهم .

از علیرضا اولین شهید می نویسم .

علیرضا را خدا به من داد وبه دست ما امانت سپرد.علیرضا با نقابی نازک  ونورانی در خانواده ای مذهبی ونسبتاً‌ متوسط به دنیا آمد ودوران کودکی را گذراند تا موقعی که سنش اقتضا به مدرسه رفتن را کرد . من او را در مدرسه ثبت نام نمودم دوران ابتدایی او تمام شد نوبت به راهنمایی رسید و او تا دوم راهنمایی ادامه داد.

او با برادرش محمد رضا ودائی اسیرش محسن روغنی وپسر عمه اش شهید محمد علی روغنی در جلساتی که خودشان می دانستند شرکت نمودند .در راهپیمایی های اول انقلاب با مردم سهیم بودند وشرکت نمودند واز روشن نمودن لاستیک در زمان شاه معدوم دریغی نداشتند که این کار همیشه ایشان بود.

وقتی به خانه می آمد من به او گفتم فرزندم علیرضا جان چکار می کنی چرا هردم به خانه می آیی وفوراً بیرون می روی .آیا مگر خبری هست؟ او به من گفت پدرم آنچه خدا به ما دستور داده است باید اجرا کنیم .بایدبا کفار بجنگیم .کشور احتیاج به اشخاصی مثل ما دارد کشور ما در جنگ است . دارد به کشور ما جنگی تحمیل می شود . اگر ما از آن دفاع نکنیم پس کی دفاع کند .

هنگامی که شهر ما را به توپ بستند علیرضا پیش استادی بود که تانکها را تعمیر می کردند. درآن وقت موقعی که علیرضا فهمید تانکها را تعمیر می کنند او فقط به خاطر اسلام وارتش اسلامی می گفت که فعلاً از درس خواندن دست می کشم ومفتخرم که توانسته باشم با تعمیرات تانکها وماشینهای ارتش آشنا باشم .این رشته را ادامه داد وطوری بود که استادش از او رضایت کامل داشت (مخصوصاً از مکانیکی او) علیرضای من هم در آن موقع هم در دو بسیج یکی در مسجد نجفیه ودیگری در بسیج عباسیه اعظم تشریک مساعی می نمود با تمام بچه های بسیج خوش زبان بود وقتی به خانه می آمد اخلاق شیرین او ما را شیفته خودش می نمود.

تمام هم دوره های او دربسیج هیچ وقت نمی خواستند که بدون علیرضا جلسه ای داشته باشند یا هم زبانی……. لذا بعد از چند شب متوالی که در دو بسیج نگهبانی می داد  یک شب که شب استراحت او بود در منزل پیش پدر ومادرش وتمام خانواده اش خوابیده بود که ناگهان صدای مهیبی شهر دزفول را احاطه کرد بعد از تحقیق ما فهمیدیم که توپی در نزدیکی مسجد نجفیه درون ماشین پر از سیلندر گاز اصابت کرده وگازها یکی پس از دیگری منفجر می شوند که در اثر انفجار – انفجار گازها همة نوجوانان مسجد شهید می شدند اما وقتی علیرضا این را فهمید دوران عصبانیت او بیشتر شداز خدا درخواست نمود که خدایا به من نیروئی عطاکن تا توانسته باشم هرچه زود تراز صدامیان کافر انتقام بگیرم.

علیرضا پیش از حمله بستان در حملاتی چند از جمله فکه شرکت نمود بعد از حمله ها سالم به خانه بر گشت بعد از چند روزاو با برادرش محمد رضا به اهواز رفتند .

او را به بستان اعزام کردند ولی برادرش محمد رضا به خانه برگشت بعد از چند روز فهمیدیم که حمله بستان شروع شده به من گفتند آیا می توانی شهیدی است آنرا از اهواز به دزفول ببری من هم گفتم که افتخار می کنم وقتی که به اهواز رفتم شهید منظور که آن هم شهید عزیز برادر گلچین پور بیاورم گفتند.

آنرا به تو نمی دهیم من هم به دزفول آمدم ودیدم که بچه های عباسیه در منزل من جمع شده اند من یافتم که جریان چیست ودلم گواهی می داد اما حرفی نزدم آنها گفتند که فرزندت علیرضا شهید شده است.

من هم دستم را زیر درگاه خداوند بلند نمودم واز خدا سپاس گذاری کردم . وشکر او را به جای آوردم.

بنده او را با دست خودم شستشو وغسل وکفن نمودم ولی برادر بزرگش محمد رضا او رابه خاک سپرد ودر گوش او چیزی خواند . گفتم فرزندم با علی رضا چه رازی داشتی گفت هیچ .گفتم فرزندم  با علی رضا چه گفتی وچه چیزی در میان گذاشتی .گفت پدر بزرگوارم حالا که اصرار می کنی به تو می گویم: من با او در میان گذاشتم که برادرم من وتو عازم اهواز شدیم ومن هم از توبزرگتر بودم وچند بار به جبهه رفته ام تو از من سبقت گرفتی وجلو تر از من پیش خدا رفتی پس تو یاد من باش ومرا فراموش نکن ودعا کن تا توانسته باشم راه تو را ادامه دهم ومن هم تا جان دررمق ودر بدن دارم راهت را ادامه می دهم تا توانسته باشم انتقام این همه شهیدان را از دشمن اصلی بگیرم .

این بود شرح حال وزندگی نامة اولین شهید این خانواده چونکه شهید راه خدا وراه اسلام است وتنها هدف ومقصدش خداست دیگر لازم نیست از حالات او بپرسیم باید راه او را پیدا کنیم وادامه دهیم.

 

والسلام علی من التبع الهدی