۷م، مهر ۱۳۹۶
نويسنده: user1daftar

www.MajdeDez.com

زندگی نامه شهید عبدالامیر بزاز زاده

صدای راز و نیاز شهید در دل شب در سنگرهای آبادان از خاطرات فراموش نشدنی همسنگرانش از اوست.

زمان انتشار: ۷م, مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۰۰ ق.ظ | کد خبر: 66771

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

زندگینامه برادر شهید عبدالامیر بزاز زاده

مَنْ یُقَاتِلْ فِیْ سَبِیْلِ اللهِ فَیُقْتَلْ أَوْ یَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِیْهِ أَجْرًا عَظِیْمًا

کسی که در راه خدا جهاد کند اگر کشته شود و یا پیروز گردد بزودی به او پاداشی بزرگ خواهیم داد.                                   سوره نساء آیه ۷۳

عبدالامیر بزاز زاده در سال ۱۳۳۴ در خانواده ای متوسط و مذهبی در دزفول متولد شد. پس از تحصیلات مقدماتی در سال ۵۵ به خدمت سربازی اعزام شد و همزمان با آغاز انقلاب شکوهمند ملت ایران خدمت سربازی را به پایان برده، به صفوف مبارزین پیوست.

عبدالامیر در دورة سربازی اش به ناگاه مسیر زندگی خود را تغییر داد و بطور محسوسی خود را از وابستگی های دنیوی رهانید. با شروع انقلاب و شرکت فعال در مبارزات ضد رژیم، دوران سازندگی او اوج گرفت؛ به طوری که شجاعانه بارها با (سه راهی) به مزدوران رژیم حمله نمود و در تصرف شهربانی دزفول شرکت فعال داشت.

تغییرات روحی او روز به روز بیشتر محسوس می شد و نور پیوستن به لقاء الله هر روز در چهره او نمایان تر می گشت. با آغاز جنگ تحمیلی داوطلبانه راهی جبهه های نبرد شد.

برای اولین بار در جبهه کرخه مورد اصابت ترکش قرار می گیرد و مجروح می شود که بلافاصله با اندک بهبودی دوباره به جبهه بر می گردد. در مدت نبردش در جبهه کرخه یک بار به مدت ۴۸ ساعت در محاصره نیروهای دشمن واقع می شود که با عبور از رودخانه و پوشیدن لباسهای مبدل موفق به فرار می شود اما بعد از فرار، از اینکه اسلحة خویش را به همراه نیاورده بود سخت معذب می شود که بالاخره پس از اندک پیشروی نیروهای خودی دوباره برگشته و اسلحه اش را می آورد.

بعد از جبهه کرخه به خرمشهر می رود در آنجا نیز یک بار بمدت ۳ روز در محاصره نیروهای عراقی قرار می گیرد ولی از آنجا که خدا می خواست این بار جان سالم به در می برد.

بعد از جبهه خرمشهر به آبادان می رود و در آنجا به اتفاق ۴ نفر از همرزمانش در یک ماشین گلوله تانک دشمن قرار می گیرد که در نتیجه دو تن از همرزمان او به نامهای نعمت الله صفار پور و علیرضا توحیدی شهید و ۳ نفر دیگر از جمله عبدالامیر زخمی می شوند. که عبدالامیر برای معالجه به تهران اعزام می شود و پس از مدتی در حالی که هنوز نمی تواند دست راستش را تکان بدهد اصرار می ورزد که:

(دوباره می خواهم به آبادان بروم) وقتی به او می گویند: تو که دستت را نمی توانی تکان بدهی؟ می گوید: ( با دست چپم که می توانم سلاح بگیرم) و بالاخره دوباره بدنبال معشوق خویش راهی جبهه نبرد می شود. سخن همیشه او این بود که: (تا جنگ است سلاح در دست می گیریم و وقتی جنگ تمام شد سلاح را بر زمین گذاشته و بیل به دست خواهیم گرفت تا مملکت را آباد کنیم).

در جبهه آبادان مسئولیت تدارکات جبهه حساس فیاضیه را به او می سپارند و او ایثارگرانه به انجام وظیفه می پردازد. و پس از مدتی در این جبهه به عضویت سپاه پاسداران کرج درآمد.

بریدگی عبدالامیر از امور دنیوی و اوج گیری روح او تمامی دوستان و خانواده اش را متوجه ساخته بود که بزودی عبدالامیر از میان آنان بسوی پروردگار خواهد شتافت.

صدای راز و نیاز او در دل شب در سنگرهای آبادان از خاطرات فراموش نشدنی همسنگرانش از اوست.

وقتی با او در مورد اشتغال بکار و ازدواج صحبت می کردند لبخند پر مفهومی می زد و از مطلب می گذشت. با شوقی که او پیدا کرده بود، با نوریکه از چهره اش می تابید با شجاعتی که در نبرد با خصم نشان می داد و با یقینی که او یافته بود همه انتظار شهادتش را می کشیدند.

و سرانجام جمله ای را که عبدالامیر بی صبرانه انتظار آن را می کشید فرا رسید…

نام حمله را ثامن الائمه گذاشتند، ندای خفته امام را فریاد زدند که: (حصر آبادان باید شکسته شود). یاران همه دست وحدت بهم دادند و پس از وداع با یکدیگر حماسه ای آفریدند که تاریخ فراموش نخواهد کرد با آغاز حمله ثامن الائمه عبدالامیر عاشقانه در جبهه مارد آبادان به قلب دشمن پیشروی می کند و پس از ساعتها پیشروی بازویش زخمی می شود، اما روحش اوج گرفته بود. دیدار پروردگارش را آنچنان نزدیک می بیند که بی باکانه بازو را با پیراهنش می بندد و به پیشروی ادامه می دهد.

دشمن کور دل او را با گلوله کاتیوشا مورد حمله قرار می دهد و پیکر پاکش را زنده می سوزاند. جسد سوخته اش در آن کربلای خونین باز از هجوم دشمن در امان نمی ماند و بار دیگر مورد اصابت ترکش توپ قرار می گیرد و بالاخره عبدالامیر بزاز زاده پس از قریب یک سال نبرد با دشمن متجاوز در سن ۲۶ سالگی در جبهه مارد – آبادان به شهادت می رسد، روحش بسوی آسمانها به پرواز در می آید و جسدش ۳ روز در زیر باران گلوله در بیابان می ماند و پس از ۳ روز با همت یارانش جسد سوخته اش به پشت جبهه انتقال می یابد.

درود به روان پاکت ای شهید عزیز که عاشقانه فرمان امامت را لبیک گفتی و در نبردی خونین در کنار یارانت حصر آبادان را شکستی. نه تنها خاک خونین آبادان، که ایران ترا و یاران در خون خفته ات را از یاد نخواهد برد.

راهتان مستدام باد و یادتان جاویدان

والسلام

منبع: مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول