۱۹م، بهمن ۱۳۸۹
نويسنده: user1daftar

www.MajdeDez.com
زمان انتشار: ۱۹م, بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۸:۵۴ ق.ظ | کد خبر: 4406

امیر تیمور با سپاه خویش از آذربایجان عازم شیراز بود . در راه سران لر ( به قول او یاغیان ، در حالی این افراد از میهن خود دفاع میکرده و مردمی شریف بودند.) را گرفته همراه می آورد ، تا به شهر دزفول وارد گشت .

با رسیدن به پل باستانی این شهر ، خاطره دیدارسلطان سید علی به خاطرش آمد ، که در آغاز حمله به ایران در کشتی از آّب آمویه می گذشت و در کنار ساحل با افتادن تازیانه مرصعش در رود ، نگران شد و این رویداد را به فال بد گرفت .ناگاه مردی سیاهپوش در برابرش ظاهر گشت و دست در آب فرو برده شلاق را بیرون آورده بدستش داد .

تیمور با خواهش از نام و نشان او پرسید .

آنجناب فرمود اکنون مرا رها کن و بار دیگر در دزفول ، همدیگر را خواهیم دید . باری با این سابقه از سید سلطانعلی سراغ گرفت تا خدمتش رسد . اما سید که در جوار نیاکانش در اردبیل می زیست سفری به کاظمین رفت . در آنجا شبی در خواب از طرف حضرت امام محمد تقی به او دستور داده شد که به دزفول آمده ، مردم را به تشیع دعوت کند .

لذا به دزفول آمده و در جای بارگاه فعلی مسکن میگزیند و به آنچه مامور بود مردم را دعوت می کند ، اما : « گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من »    « آنچه البته به جایی نرسد فریاد است »

ناچار آن بزرگوار ، این از خدا برگشتگان را تهدید به قطع آب رود می کند . آن نادانان باز هم به این سخن نمی اندیشند . در این هنگام سید ، خدای سبحان را به حق امام بر حق حضرت جواد الائمه سوگند می دهد که خواسته اش را بر آورد که ناگاه رود از جریان می ایستد . مردم نیز ناگریز دعوت آن بزرگوار را پذیرا گشته شیعه می شوند . و اما تیمور در راه رسیدن و تشرف حضور آن سید عالیمقام ، در دل می اندیشید که اگر تعظیم وتکریمی از من نکرد و غذایی که تاکنون نخورده ام برایم فراهم کرد ، سر سپرده او شده ، دستورهایش را اجرا می کنم .

سید در اطاقکی نشسته بود که امیر وارد شد , تواضعی که معمول همگان است ندید و اندکی بعد سید به خدمتکار خویش دستور داد تا قدری ماست و گرده ای نان جوین برای این مهمان تازه وارد ، آورد . امیر تیمور در دل گفت « ماست بسیار خورده ام » و سید فرمود « ماستی که خورده ای از شیر آهوان نبوده » و به خدمتکار گفت : « آهوان را فراخوان تا امیر بپذیرد .»

خدمتکار صدایی کرد و چند آهو آمدند .

امیر از آنجناب خواست که او را به بر آوردن نیازی مفتخر سازد و سید را حاجتی نبود .

امیر در خواسته خود پافشاری نمود .

آن بزرگوار فرمود :« از این اسیران که همراه داری به اندازه این اطاق ، آزاد کن »

امیر تیمور که اتاق را کم حجم دید گفت : « اسیران را رها کنید تا به اینجا آیند » . شگفتا ، همه اسیران آمدند و آزاده سید سلطانعلی شدند .

امروز بیشتر افرادی که به « سیاهپوشان» نامبر دارند از نوادگان آن میهن پرستان هستند .

نگارنده : سید محمد علی امام

متصدی بقعه : سید محمدی جعفری رودبندی